و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!

خرید بک لینک
آدم وقتی هرازگاهی می آید و وبلاگ دوستان را میخواند هوس میکند کمی بنویسد. این کمی نوشتن شاید وقت و انرژی از آدم نگیرد؛ ولی تا دلتان بخواهد حوصله میخواهد! من آدمی هستم که در هر شرایطی نمیتوانم بنویسم. قبلا مینشستم توی اتاق و گاهی با یک آهنگ آرام شروع میکردم به نوشتن ولی الان، توی خوابگاه شرایط برای نوشتن مهیا نیست. یکی صدای آهنگش را زیاد میکند، یک دستش را میکند توی دماغش و بعد میمالد به تُشَکَش و یکی هم مهمان دعوت میکند. سفره همیشه وسط اتاق پهن است و هوا هم بس ناجوانمردانه گرم است!داشتم از نوشتن مینوشتم؛ باید بگویم اینکه یک نفر بیاید و بخواهد از خاطرات خوابگاه و یا دانشگاه بنویسد باید خیلی کار سختی باشد. خیلی ها این شرایط را تجربه کرده اند و خیلی ها هم شرایط مشابه را، بنابراین ممکن است کلیشه شود و وقت هدر دادن. وقت زیاد دارم برای هدر دادن ولی خب دوست ندارم وقتِ خواننده ام مثل وقت خودم بیهوده هدر شود، برای همین زیاد در این مورد نمینویسم. شاید بعدها اگر موقعیتی استثنائی پیش آمد و قابل نوشتن بود نوشتم.نوشتن این روزهایم خلاصه شده در نوشتن جزوه و حساب و کتابِ اینکه امروز صبحانه 2500 تومان شد یا 2400 تومان؟ فکر کردنِ این روزهایم خلاصه شده در فکر کردن به مسئلۀ تعداد غیبت ها در دانشگاه و تعداد کارهای عقب افتاده سر کار. راه رفتن این روزهایم خلاصه شده در راه رفتن از ایستگاه اتوبوس تا دانشکده و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 16:35

چند وقت پیش یک شب با رضا توی محله مان در حال قدم زدن بودیم و از هر دری با هم حرف میزدیم. بحث پیچید و پیچید تا اینکه رضا گفت اگر چهار خواسته ات حتما محقق شود چه چیز میخواهی؟! این را که گفت کمی فکر کردم و چند چیز آمد توی ذهنم.گفتم اولین چیزی که میخواهم یک جعبه ابزار کامل است که تویش هم آچار شلاقی و هم آچار کلاغی داشته باشد. دومین چیزی که میخواهم خفن ترین سیستم دنیا است که بتوانم هم تویش خفن ترین بازی ها را انجام بدهم و هم بتوانم خفن ترین نرم افزار ها را داشته باشم. سومین چیزی که میخواهم یک عدد دوچرخه لاکچری و خفن است که با آن بتوانم هرکجا که دلم خواست بروم و هر وقت هم که مشکلی برایش پیش آمد با جعبه ابزارم درستش کنم. چهارمی را هم نمیخواهم. باشد برای خودت.بعد گفت ببین چرا اینها را میخواهی؟! کمی که فکر کردم دیدم تمام اینها عقده های درونی من از کودکی هستند. من از همان پنج، شش سالگی که دوچرخۀ حسن را دزدکی سوار میشدم و میخوردم زمین و راندن دوچرخه را یاد میگرفتم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخه را داشتم. بعدها که بزرگتر شدم، در دوران دبستان که همۀ رفقایم دوچرخه های خفن و مدل بالا سوار میشدند، من یک دوچرخۀ کهنۀ درب و داغان سوار میشدم و باز هم حسرتِ داشتنِ یک دوچرخۀ خوب را داشتم. بعدها؛ در دوران راهنمایی برادرم برایم یک دوچرخه از یکی از بهترین انواع موجود خرید و حدودا هفت هشت سالی با آن دوچرخه در خیا و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 16:35

این روز ها

این روز های عجیب

این روز های شلوغ و پر از دلهره


بین خودمان بماند!

گاهی وقت ها به سرم میزند که زیر همه چیز بزنم و بدو بدو فرار کنم...


منبع: دختری زیر درخت انار

و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 16:35

اینکه این روزها، تا گوشیم را باز میکنم، پیامهای حلال کنید، فردا عازم هستیم، نائب الزیاره هستیم، روبهروی بین الحرمین هستیم و را میبینماینکه تلوزیون را روشن میکنم، یک کانال کنار قدمهای جابر، یک کانال مستند زائرانت، یک کانال از شور و شوق نوکرها و خدمت گزارانت و را میبینماینکه هرکه را میبینم مشغول بستن بار سفرش هست و کولهاش را لب به لب پر کرده استاینکه نمیشود مردمی را با زبانهای گوناگون ببینم که با اشاره با هم حرف میزننداین که نمیشود بین موکبها، خستگی را از جانم بیرون کنماینکه نمیشود از هوای بین ستونهایت استشمام کنماینکه نمیشود چاییهای پر رنگ بین راهیت را بخورماینکه پاهایم لیاقت ندارند در سرزمینت قدم بگذارنداینکه دستهایم به شش گوشهات نمیرسداینکه چشمهایم لایق دیدار قبهات "ادخلو ها بسلام آمنین" نیستاینکه امسال کنار بهترین زائرت هم قدم نیستماینکه نمیتوانم از نزدیک سلامت کنمسختترین لحظههای نفس کشیدن زائر جاماندهات استکه باید از دور سلامت کند و فقط با تصورش، پا در حرمت بگذارد! نویسنده: مریم سادات ترویج و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 16:35

روز ثبت نام در دانشگاه، هوا خیلی گرم بود. بعداز ثبت نام، خسته و کوفته آمدم تا خوابگاه را هم ببینم و بعد بروم مشهد و بعد ازشروع کلاسها برگردم. تقریبا عصر بود که آمدم خوابگاه و تنها کسی که توی خوابگاهدیدم، ناصر بود. خیلی سریع یک لیست از چیزهایی که لازم بود به خوابگاه ببرم تهیهکردم و همان شب هم راهیِ مشهد شدم. چند روز مشهد ماندم و بعد دوباره آمدم بیرجند.وقتی آمدم خوابگاه، دیدم در اتاق قفل است و کلید هم دستِ نگهبانی نبود. تنها اتاقیکه باز بود، اتاق 110 بود. رفتم در اتاق و دیدم دو نفر نشستهاند روی زمین و با همحرف میزنند. گفتم: «این آقا ناصر ما رو ندیدین شما؟!» بعد دیدم از توی تاریکیِ رویتخت طبقۀ پایینی یک دارد دست تکان میدهد و میگوید «من اینجام!» بعد کلید را گرفتمو وسایلم را بردم توی اتاق خودمان که اتاق 107 باشد گذاشتم. بعدش هم رفتم نشستمتوی اتاق 110 و شروع کردم به اختلاط کردن. همان روز جرقۀ یکی شدنِ اتاق های 110 و107 خورده شد و این دو اتاق شدند یکی! با هم میخوردیم و با هم میخوابیدیم و با همبیرون میرفتیم و با هم همه جا بودیم. ظاهرا ما خیلی جوگیر بودیم که همان روزهایاول رفتیم دانشگاه؛ چرا که تا دو هفته توی کل خوابگاه فقط ما چهار نفر بودیم وجاسم که اتاق 114 بود و زیاد با ما رفت و آمد نمیکرد. روزها همینطور یکی یکی میگذشتند و خیلی یواشیواش و آهسته آهسته به جمعیت توی خوا و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 16:35

اینجا توی خوابگاه، تنها وقتی که همهجا ساکت وآرام است همان اول صبح است که همه خواب هستند. وگرنه از حدود ظهر تا نیمههای شبملت مدام در حالِ سر و صدا کردن هستند. بنا بر دلایلی امروز صبح کمی زودتر بیدارشدم و بعد از انجام یک سری کار، شروع کردم به وب گردی و مطالعۀ اخبار و از اینقبیل کارها. بعد یکهو تصمیم گرفتم سری به وبلاگ قبلیام بزنم ببینم پیامی، چیزیآمده یا نه؛ که البته نیامده بود. همینطور توی دیدگاههای قدیمی چرخ میزدم و افرادمختلف را از نظر میگذراندم و تجدید خاطرات میکردم. هر از گاهی روی آدرس وبلاگشانآن گوشه کلیک میکردم و بعد از اینکه میدیدم وبلاگشان را حذف کردهاند، ناامیدسراغ بقیۀ دیدگاهها میرفتم.واقعا چقدر افراد از این سرزمین نه چندان وسیعرفتهاند! اینکه آدم بیاید و ببیند یکی یکی وبلاگها حذف شدهاند و دیگر آن دوستانقدیمی نمینویسند خیلی حزن انگیز است. حالا بگذریم از این مسئله که دیگر هیچ راهیبرای سلام و احوالپرسی هم وجود ندارد. شاید در مورد اینکه امروز چرا کمی زودتر ازبقیۀ اوقات بیدار شدم نوشتم. ولی خب فعلا در موردش برنامهای ندارم. راستش رابخواهید اینجا آنقدر اتفاقات گوناگون میافتد که اگر میخواستم همهاش را بنویسمشاید برای هر ترم، یک کتاب در میآمد! ولی خب از آنجایی که هم فرصتش نیست و همطبقِ چیزی که قبلا گفتم، بیشترش کلیشه است و جذابیتی برای خواندن ندارد، و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 16:35

پدر خدا بیامرزم یک دوست داشت که او هم خدابیامرزشده. بندۀ خدا اسمش قهرمان بود. سالها فکر میکردم که حتما قهرمانِ یک چیزی هستبندۀ خدا. ولی خب از قهرمانی فقط اسمش را داشت و دیگر هیچ... .قهرمان توی حیاطِ خانهاش یک کاج داشت که هنوزهم همانجا هست. بندۀ خدا کاجِ خوبی بود. البته هنوز هم هست. شاید هم نباشد، نمیدانم.راستش را بخواهید خیلی وقت است که به کاجِ حیاطِ خانۀ قهرمان فکر نکرده بودم. تازگیهاولی بهش فکر میکنم. دلیلش هم این است که اینجا توی بیرجند، تا دلتانبخواهد کاج هست. در هر نقطه از این شهر خلوت که بایستی، چپ را نگاه کنی بی نهایتکاج میبینی، راست را هم نگاه کنی بی نهایت کاج میبینی. البته احتمالش هست که اگررو به رویت را نگاه کنی چشمت بخورد به یک جفت دانشجوی دختر و پسر که دست در دست هم دارندقدم میزنند.من به عنوان یک مشهدی، که از یک شهر بزرگ آمدهامو دارم توی بیرجند درس میخوانم، غالب اوقاتی که توی شهر راه میروم اعصابم کاج کاجیمیشود. آنقدر اینجا دلیل برای کاج کاجی شدنِ اعصاب وجود دارد که خیلی!فکرش را بکنید؛ اوایل مهرماه است و شما هر سال،این موقع با دوستانتان میرفتید توی باغهای اطراف شهر و میوههای پاییزیمیدزدیدید! اما الان مجبورید بروید میوههای کاج را از درخت بکَنید و بعد پرت کنیدسمتِ دوستانتان و بعد با دوستانتان فوتبال بازی کنید!فکرش را بکنید؛ اواسطِ آبان ما و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 16:35

الان که دارم این را مینویسم بعد از چندین ماه نشستم توی منزل، جای همیشگی و آهنگِ ابر میباردِ شجریان دارد پخش میشود. سه چهار عدد پرتقال خونی روی میز آنطرف تر است، سررسید کمی آنطرف ترش، قندان هم کمی بالاتر. دما متعادل و خوب است و کسی نیست که بیاید مزاحم کار شود.

الحمدلله به غیر از یکی دو مورد کوچک که رفع خواهد شد، از بقیۀ اوضاع راضی ام.

اتفاقات خوبی توی راه است.

و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 40 تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 16:35

صفحه بندی